نگذارید نگرانی همچون خوره بر جان تان بیفتد

0
166
25 آبان 1400
0
166
25 آبان 1400

نگذارید نگرانی همچون خوره بر جان تان بیفتد (قسمت اول)

اینک ماجرای غم انگیزی را برایتان تعریف می کنم که تا پایان عمر از یاد نخواهم برد. شخصی به نام رابرت مور از اهالی نیوجرسی این داستان را برایم تعریف کرد.

بزرگترین درس زندگی ام را در مارس سال ۱۹۴۵ آموختم؛ زمانی که در عمق ۲۷۶ پایی آبهای دریای هندوچین بودم. در آن هنگام جزو یکی از ۸۸ خدمه زیردریایی بایا اس.اس. ۳۱۸ بودم. با رادار مطلع شدیم یک کاروان کوچک ژاپنی به طرفمان می آید. با دمیدن سپیده صبح، زیر آب رفتیم تا خود را برای حمله آماده کنیم. از طریق پریسکوپ زیردریایی متوجه شدیم رزمناوی ژاپنی، کشتی نفتکش و مین اندازی را اسکورت می کند. سه اژدر رها کردیم ولی به هدف نخورد.

 رزمناو متوجه حمله ما نشد و به مسیرش ادامه داد. خود را آماده کردیم تا به کشتی مین انداز حمله کنیم که ناگهان تغییر مسیر داد و به طرف ما حرکت کرد. (گویا هواپیمایی ژاپنی متوجه محل ما در عمق ۶۰ پایی شده بود و به کشتی مین انداز اطلاع داده بود. برای نجات خود، ۱۵۰ با پایین رفتیم و خود را برای وقوع هرگونه حادثه ای آماده کردیم. برای این که شانس هرگونه ردیابی از دشمن گرفته شود بادبزنها، سیستم های خنک کننده و تمامی موتورها را خاموش کردیم.

سه دقیقه طول نکشید که حمله آغاز شد. ۶ مین با فاصله کمی از زیردریایی منفجر شد و ما را تا عمق ۲۷۶ پایی پایین برد. ترسیده بودیم. حمله به زیر دریایی در عمق کمتر از ۱۰۰۰ پا خطرناک است و در عمق کمتر از ۵۰۰ پا یک فاجعه! و ما در عمق ۲۷۶ پایی مورد تهاجم قرارگرفته بودیم. کشتی مین انداز ژاپنی حدود ۱۵ ساعت بالای سرمان به رها کردن مین پرداخت. اگر مینی در فاصله ۱۷ پایی زیر دریایی منفجر میشد آن را سوراخ می کرد، اما تمام مین ها در فاصله ۵۰ پایی از ما منفجر می شدند.

 دستور داشتیم دراز بکشیم و آرامش مان را حفظ کنیم. به حدی وحشت زده بودم که به سختی نفس می کشیدم. بارها با خود گفتم: این یکی به ما می خورد. این یکی کارمان را تمام می کند. این یکی دخل همه را می آورد. از آنجایی که پنکه ها و سیستم های خنک کننده خاموش بودند، هوای داخل زیردریایی به درجه غیر قابل تحملی رسیده بود؛ اما ترس چنان سراپای وجودم را فراگرفته بود که از شدت سرما ژاکتی پوشیدم؛ با این وجود باز هم می لرزیدم. دندانهایم به هم می خورد.

عرق سردی از سر و رویم جاری بود. حمله آنها ۱۵ ساعت ادامه یافت. و ناگهان متوقف شد. ظاهرا مهمات کشتی مین انداز تمام شده بود و تصمیم گرفته بود برود. آن پانزده ساعت برایم همانند پانزده میلیون سال طول کشید. تمام زندگی ام همچون فیلمی از مقابل دیدگانم گذشت. به یاد تمام کارهای ناپسندی افتادم که انجام داده بودم.

و تمامی حوادث کوچکی را که به خاطرشان نگران شده بودم به خاطر آوردم. قبل از ملحق شدن به نیروی دریایی کارمند بانک بودم. به خاطر آوردم چه قدر نگران زیاد کار کردن، حقوق کم و پیشرفت محدودم بودم. نگران بودم چون نمی توانستم خانه، اتومبیلی جدید و لباس هایی زیبا برای همسرم بخرم. چه قدر از رئیسم بیزار بودم که مدام نق می زد و بدخلقی می کرد. به خاطر آوردم شب ها بر سر موضوعات بی اهمیت با همسرم جنگ و دعوا راه می انداختم.

 در ضمن از زخمی هم که روی پیشانی ام قرار داشت و به واسطه سانحه ای در رانندگی ایجاد شده بود، دلخور و ناراحت بودم.

سال ها پیش این مسائل به نظرم چه قدر مهم بودند. اما هنگامی که در قعر دریا بودم و با مرگ دست و پنجه نرم میکردم با خود عهد کردم اگر بار دیگر خورشید و ستارگان را دیدم، دیگر هیچگاه نگرانی به دل راه ندهم. طی آن ۱۵ ساعت هراس انگیز، بیشتر از هر درس و کلاسی در دانشگاه، هنر زیستن و درس زندگی را آموختم.

غالبا با فجایع بزرگ زندگی با شجاعت روبرو می شویم و بعد به موضوعات کوچک اجازه می دهیم ما را از پای درآورند، ساموئل پیز در خاطراتش در مورد گردن زدن سر هری وین می نویسد: «وقتی سر او را در جایگاه مخصوص قرار دادند التماس نمی کرد او را نکشند. با خواهش و تمنا از جلاد میخواست تیغه را روی جوش دردناک گردنش فرود نیاورد!

دریاسالار بیرد ماجرایی مشابه را در شب های سرد و تاریک قطب تجربه کرده است. او می گوید: «همراهانم بدون هیچ شکایتی ساعت ها کار می کردند. از خطرات، مصائب و سرمایی که غالبا به ۸۰ درصد زیر صفر می رسید شکایتی نداشتند. ولی هنگامی که زمان استراحت فرامیرسید می ترسیدند که مبادا یکی از آنها جای بیشتری اشغال کند؛ یکی از همراهانم هم عادت داشت لقمه اش را ۲۸ بار بجود و برای اینکه دیگران عصبانی نشوند مجبور بود به گوشه ای پناه بپرد تا آنطور که می خواهد غذایش را بجود و بخورد. من متوجه شدم در آن اردوگاه قطبی بی اهمیت ترین مسائل می توانست منضبط ترین افراد را به اوج جنون بکشاند.

و من نیز به سخنان دریاسالار بیرد این مطلب را اضافه می کنم که در زندگی زناشویی افراد نیز بی اهمیت ترین مسائل ممکن است زوجی را به جنون بکشاند.

ژوزف سابات قاضی پرسابقه شیکاگو که رسیدگی به بیش از  40/000 پرونده طلاق را به عهده داشته است، می گوید: «اساس و پایه اختلافات خانوادگی نکاتی بی اهمیت و بی ارزش هستند.» و فرانک هوگان ، دادستان شهر نیویورک می گوید: «نیمی از پرونده های جنایی دادگاهها مربوط به مسایلی کم اهمیت هستند. مشاجرات در میخانه های مشاجرات خیابانی، فحاشی ها، حرف های توهین آمیز با عملی گستاخانه موضوعاتی کم اهمیت هستند که ممکن است منجر به قتل و جنایت شوند.

افراد اندکی بالفطره قاتل و جنایتکارند. نیمی از مصائب انسانی به واسطه موضوعات کم اهمیت و بی ارزش به وجود می آید.»

هنگامی که النور روزولت ازدواج کرد مدتها نگران بود چون آشپز جدیدش دستپخت بدی داشت. او می گوید: «اما حالا اگر چنین اتفاقی برایم رخ دهد شانه ام را بالا می اندازم و این مطلب را از یاد می برم.» این دقیقا همان رفتاری است که از بزرگترها باید انتظار داشت! حتی کاترین کبیر نیز هرگاه آشپزش غذای بدی می پخت با لبخندی به این مطلب خانمه می داد.

– روزی من و همسرم به میهمانی شامی در خانه یکی از دوستان در شیکاگو دعوت شدیم. مرد خانه هنگام بریدن گوشت مرتکب اشتباهی شد. من متوجه نشدم؛ حتی اگر هم متوجه میشدم اهمیتی نمی دادم. اما همسرش متوجه شد و فریاد زد: چان، مراقب کارهایت باش هنوز یاد نگرفته ای گوشت را درست بیری بعد رو به ما کرد و گفت: «او همیشه اشتباه می کند.

 و سعی هم نمی کند خودش را اصلاح کند.» شاید آن مرد هیچگاه سعی نکرده بود خودش را اصلاح کند ولی واقعا به او آفرین می گویم که سعی کرده بود ۲۰ سال با آن زن زندگی کند و این اشتباه بزرگش را اصلاح نکند راستش را بخواهید من ترجیح می دهم به جای خوردن بوقلمون در کنار همسری که مدام غر می زند و ایراد می گیرد، در محیطی آرام و بدون تنش، نان خشک بخورم.

چندی پس از آن ماجراء من و همسرم چند نفر از دوستانمان را برای صرف شام به خانه دعوت کردیم. درست قبل از آمدن مهمان ها، همسرم متوجه شد سه تا از دستمال های سفره با رومیزی هماهنگی ندارند.

بعدها همسرم برایم تعریف کرد که چگونه با این ماجرا برخورد کرده است. او گفت: «با عجله سراغ آشپز رفتم و متوجه شدم دستمال هایی را که با رومیزی هماهنگی دارند به خشکشویی فرستاده است، میهمان ها در زدند و من فرصتی برای تعویض دستمال ها نداشتم. دلم میخواست گریه کنم. تنها فکری که به مغزم خطور کرد این بود که چرا باید اجازه دهم اشتباهی احمقانه شبم را خراب کند؟ با خود اندیشیدم: “این مسئله را از ياد ببر” بعد به پیشواز میهمانها رفتم تا شب خوبی را آغاز کنم. و همین کار را کردم.

 ترجیح دادم میهمانها فکر کند زن شلخته ای هستم تا بخواهم شبم را خراب کنم. و تا جایی که متوجه شدم هیچ کدام از میهمان ها متوجه این قضیه نشدن.

اشتراک گزاری:

admin

دیدگاه ها (0)

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*

وبسایت رویش ذهن

وبسایت رویش ذهن, وبسایتی در جهت افزایش مهارت رفتاری و ارتقا سطح روابط عمومی شما میباشد. امید است, توانسته باشیم در رسیدن شما به اهدافتان کمکی کرده باشیم.

نماد های اعتماد

وبسایت رویش ذهن به استناد نماد های زیر ، دارای مجوز رسمی از کلیه مراجع مربوطه در جمهوری اسلامی ایران می باشد !

نماد اعتماد وزارت صنعت و معدن و تجارت کاپیتان وردپرس
پروانه نشر دیجیتال  کاپیتان وردپرس
نماد پرداخت امن با بانک ملت در  کاپیتان وردپرس

تمامی حقوق برای وبسایت رویش ذهن محفوظ است | طراحی شده با در تیم طراحی رویش ذهن