نگذارید نگرانی همچون خوره بر جان تان بیفتد (قسمت دوم)

0
269
23 بهمن 1400
0
269
23 بهمن 1400

نگذارید نگرانی همچون خوره بر جان تان بیفتد (قسمت دوم)

در اکثر مواقع برای این که بر ناراحتی ها و نگرانی هایمان غلبه کنیم باید افکاری مفرح و شادی آور را به ذهن راه دهیم. دوستم هومر کروی که کتاب آنها به پاریس آمدند و دهها کتاب دیگر را به رشته تحریر درآورده است، با مثال های متعددی در آثارش به ما نشان می دهد که چگونه می توان بر نگرانی غلبه کرد.

 او می نویسد: «مشغول نگارش کتابی بودم که رادیاتور آپارتمانم به سر و صدا در آمد. اعصابم از این سر و صدا به هم ریخت و دیگر نمی توانستم پشت میزم بنشینم.

بعد با چند تن از دوستانم به گردشی خارج از شهر رفتیم. وقتی به صدای جلز و ولز گوشت روی آتش گوش میدادم، اندیشیدم چه قدر شبیه سر و صدای رادیاتور آپارتمانم است. چرا صدای یکی برایم خوشایند بود و دیگری جانم را به لب می آورد؟ وقتی به خانه برگشتم با خود گفتم: صدای جلز و ولز گوشت برایم خوشایند بود و هیچ تفاوتی با صدای این رادیاتور نداشت. باید به رختخوابم بروم و خودم را نگران صدای رادیاتور نکنم.و همین کار را کردم. و به زودی صدای آن را از یاد بردم.

همین مطلب در مورد بسیاری دیگر از نگرانی های بی اهمیت ما نیز مصداق دارد. ما از چنین نگرانی هایی متنفریم و دلیلش فقط این است که بیش از حد به آنها بها می دهیم…

دیزرائیلی  می گوید: «زندگی کوتاه تر از آن است که به مسائل کوچک اهمیت دهیم.» آندره مورو در نشریه این هفته می نویسد: «این جمله دیزرائیلی مرا در بسیاری از ناملایمات زندگی یاری کرد. غالبا اجازه می دهیم مسائل کوچک و بی اهمیتی که باید به دست فراموشی سپرده شوند ما را ناراحت و پریشان کنند. ما چند صباحی بر روی این کره خاکی زندگی می کنیم و نباید ساعات با ارزش خود را با مسایل ناراحت کننده ای سپری کنیم که هم خودمان و هم دیگران آنها را به زودی فراموش می کنند.

 بهتر است وقت خود را صرف اعمال و احساسات مفید، افکار سودمند، محبت واقعی و کارهای خارق العاده بکنیم. چراکه زندگی کوتاه تر از آن است که به مسائل کوچک اهمیت بدهیم.

با این وجود رودبار د کیپلینگ فراموش کرد دنیا کوتاه تر از آن است که به مسائل کوچک اهمیت دهیم میدانید نتیجه اش چه شد؟ او و برادر زنش در زبان زد ترین نبرد دادگاهی تاریخ ورمونت شرکت کردند؛ نبردی که به خاطر معروفیتش کتایی درباره اش نوشته شد.

ماجرا از این قرار بود: کیپلینگ با دختری ورمونی به نام کارولین باليستير  ازدواج کرد و خانه زیبایی در براتل برو ساخت؛ در آنجا ساکن شد. و تصمیم گرفت تا آخر عمر آن جا بماند. در این ایام برادر زنش با او روابطی صمیمانه برقرار کرد و چنان دوست و یار هم شدند که در کنار یکدیگر کار و تفریح می کردند.

پس از مدتی، کیپلینگ یکی از زمین های برادرزنش را خرید، البته با این شرط که برادر زنش اجازه داشته باشد هر سال محصول یونجه آن را برداشت کند. روزی بالیستر متوجه شد کیپلینگ در قسمت کوچکی از آن یونجه زار باغچه کوچکی درست کرده است. خونش به جوش آمد و سر و صدا راه انداخت. کیپلینگ هم عکس العمل نشان داد و کار بالا گرفت!

چند روز بعد، وقتی کیپلینگ مشغول دوچرخه سواری بود، برادرزنش ،گاری اسبی اش را از جاده منحرف کرد و کیپلینگ را زمین زد. و کیپلینگ،شاعری را که نوشته بود: وقتی دیگران عصبانی اند تو خونسردی ات را حفظ کن، خونسردی اش را از دست داد و به دادگاه شکایت کرد تا برادرزنش را دستگیر کنند محاكمة مهیجی برپا شد، روزنامه نگاران شهرهای بزرگ مانند مور و ملخ به آن شهر ریختند.

اخبار این ماجرا در سراسر دنیا منعکس شد و این محاکمه ثمری نداشت جز این که کیپلینگ و همسرش مجبور شدند خانه دوست داشتنی شان را برای همیشه ترک کنند. و تمام این تشویش ها و ناراحتی ها به خاطر دسته ای یونجه بود!!

بیست و چهار قرن پیش پریکلس گفت: «آقایان، ما به مسائل بی اهمیت زیاد بها می دهیم.» و در واقع نیز چنین است در اینجا یکی از جالب ترین داستان های دکتر هری امرسون فوسدیک  را برایتان نقل می کنم که درباره مبارزات و شکست های یک درخت تنومند است:

در دامنه تپه لانگ در کلورادو، بقایای درختی تناور به چشم می خورد. گیاه شناسان عمر آن را چهارصد سال تخمین زده اند. می گویند هنگامی که کریستف کلمب در سان سالوادور از کشتی پیاده شد، آن را کاشتند. طی عمر طولانی اش چهارده بار دچار صاعقه شد و از عوامل جدی و توفان های سهمگین چهار قرن در امان ماند. این درخت از تمامی آن مشکلات جان سالم به در برد.

 سرانجام تعدادی کرم کوچک به آن درخت حمله کردند و آن را از پای درآوردند. آن حشرات به تدریج از پوسته درخت نفوذ کردند و با جثه کوچک شان به درون آن راه یافتند و به این ترتیب توان درخت را از بین بردند و او را به زانو درآوردند. این درخت تنومند که نه صاعقه ای توانست آن را از پای درآورد و نه توفانی، په دست موجودات کوچکی از پای درآمد که به راحتی در میان فشارانگشتان انسان له می شوند.»

آیا ما هم شبیه آن درخت تنومند نیستیم؟ آیا از طوفان های سهمگین و حوادث ناگوار و صاعقه های زندگی جان سالم به در نمی بریم تا قلبمان را در اختیار کرم های موذی نگرانی قرار دهیم؛ کرم هایی که در میان فشار انگشتانمان له می شوند؟

چند سال پیش به همراه چارلز شفر، رئیس اداره راه ایالت وایومینگ و چند تن از دوستانش به بازدید پارک ملی تتون رفتیم. همه مان می خواستیم از املاک جان راکفلر در آن پارک دیدن کنیم. من راه را اشتباه رفتم و یک ساعت دیرتر از بقیه به در آن عمارت بزرگ رسیدم. آقای شیفرد، کلید دروازه اختصاصی باغ را به همراه نداشت و لذا یک ساعت در آن هوای داغ و جنگلی که پشه ها امان را از انسان می بریدند، منتظر ماند.

پشه های آن ناحیه به حدی آزاردهنده اند که می توانند هر آدم عاقلی را دیوانه کنند. اما نمی توانستند چارلز شیفرد را به زانو در آورند. در حالی که منتظر ما بود تکه ای از پوست درخت جوانی را برید و از آن سوتی برای خودش ساخت. وقتی رسیدیم او مشغول سوت زدن بود و به پشه ها توجهی نمی کرد.

آن سوت کوچک را نزد خود نگاه داشتم چون یادگار مردی بود که می دانست چه گونه به مسایل کم اهمیت توجهی نکند.

برای از بین بردن نگرانی قبل از این که ما را از پای درآورد باید اصل دوم را مورد توجه قرار داد.

نباید اجازه دهیم مسایل کوچکی که باید به فراموشی سپرده شوند ناراحت مان کنند. به خاطر داشته باشید: زندگی کوتاه تر از آن است که به مسایل کوچک اهمیت دهیم.

اشتراک گزاری:

admin

دیدگاه ها (0)

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*

وبسایت رویش ذهن

وبسایت رویش ذهن, وبسایتی در جهت افزایش مهارت رفتاری و ارتقا سطح روابط عمومی شما میباشد. امید است, توانسته باشیم در رسیدن شما به اهدافتان کمکی کرده باشیم.

نماد های اعتماد

وبسایت رویش ذهن به استناد نماد های زیر ، دارای مجوز رسمی از کلیه مراجع مربوطه در جمهوری اسلامی ایران می باشد !

نماد اعتماد وزارت صنعت و معدن و تجارت کاپیتان وردپرس
پروانه نشر دیجیتال  کاپیتان وردپرس
نماد پرداخت امن با بانک ملت در  کاپیتان وردپرس

تمامی حقوق برای وبسایت رویش ذهن محفوظ است | طراحی شده با در تیم طراحی رویش ذهن