هشت واژه دگرگون کننده زندگی (قسمت دوم)

0
168
25 آبان 1400
0
168
25 آبان 1400

 هشت واژه دگرگون کننده زندگی (قسمت دوم)

یک اتفاق برای یکی از شاگردانم به نام فرانک والی رخ داد. او دچار بیماری عصبی بود؛ بیماری ای که به واسطه نگرانی گرفتارش شده بود. او به من گفت: «نگران همه چیز بودم: نگران لاغری ام بودم؛ نگران بودم چون فکر می کردم موهایم در حال ریختن است؛ نگران بودم چون میترسیدم مبادا پول کافی برای ازدواج نداشته باشم؛ نگران بودم چون احساس میکردم هیچگاه نمی توانم پدر خوبی باشم؛ نگران بودم چون می ترسیدم مبادا دختری را که میخواهم با او ازدواج کنم مرا رها کند و برود.

 و نگران بودم چون احساس می کردم نمی توانم زندگی خوبی داشته باشم. نگران تأثیری که بر روی دیگران می گذاشتم بودم. نگران بودم چون می ترسیدم دچار زخم معده شوم. دیگر نمی توانستم کار کنم؛ کارم را رها کردم. چنان بلوایی در درونم. به وجود آمده بود که امکان داشت هر لحظه منفجر شوم. فشار روحیام آنقدر زیاد شده بود که باید اتفاقی می افتاد و اتفاقی هم افتاد. اگر تا به حال دچار فشارهای عصبی نشده اید دعا کنید هیچگاه چنین، بلایی بر مسرتان نیاید چون هیچ دردی مانند ناراحتی های ذهنی عذاب آور نیست.

به حدی دچار ناراحتی فکری بودم که نمی توانستم حتی با خانواده ام صحبت کنم. به هیچ وجه قادر نبودم اختیار افکارم را به دست بگیرم. با کوچکترین صدایی از جا می پریدم. از همه دوری می کردم و بدون هیچ دلیلی گریه را سر می دادم.

زندگی برایم عذاب آور شده بود. احساس میکردم همه رهایم کرده اند؛ حتی خداوند. وسوسه شده بودم خودم را در رودخانه بیندازم و به همه چیز خاتمه بدهم. اما بعد تصمیم گرفتم به فلوریدا سفر کنم تا شاید تغییر محیط بتواند کمکم کند. هنگامی که وارد قطار شدم، پدرم به من پاکتی داد و گفت تا قبل از رسیدن به فلوریدا بازشن نکنم.

 در فصلی به فلوریدا رفتم که پر از جهانگرد و توریست بود، نتوانستم اتاقی در هتل بگیرم و به همین دلیل در گاراژی، یک اتاق کرایه کردم. کوشیدم در یکی از کشتی های باری میامی کاری پیدا کنم اما موفق نشدم. به همین دلیل اوقاتم را کنار ساحل می گذراندم. در فلوریدا بیشتر از خانه ام احساس ناراحتی و سرخوردگی می کردم و بعد به یاد نامه پدرم افتادم و آن را گشودم.

 نوشته بود: پسرم، با این که ۱۵۰۰ کیلومتر از خانه دور هستی، باز هم کوچکترین تغییری در احساست به وجود نیامده است. میدانستم چنین می شود چون تنها عاملی را که سبب نگرانی هایت شده است با خودت برده ای؛ یعنی خودت را. هیچ اتفاقی برای جسم یا ذهن تو نیفتاده است. محیط هم چنین بلایی بر سر تو نیاورده است؛ طرز تفکر تو نسبت به محیط پیرامون است که موجب ناراحتی ات شده. انسان زاده افکار خویش است. هرگاه این مطلب را فهمیدی به خانه برگرد چون فقط در این صورت است که درمان خواهی شد.

از خواندن نامه پدرم سخت عصبانی شدم. به دنبال همدردی بوم حال و حوصله نصیحت و اندرز را نداشتم. به حدی عصبانی شدم

تصمیم گرفتم دیگر به خانه باز نگردم، آن شب وقتی در یکی ازخیابان های میامی راه میرفتم به کلیسایی رسیدم که مراسمی مذهبی در آن برپا بود. جایی برای رفتن نداشتم، به همین دلیل وارد کلیسا شدم و به سخنان واعظ گوش دادم. او می گفت: آنکه بر روحش مسلط است تواناتر از کسی است که شهری را در اختیار خود دارد. در خانه خدا نشسته بودم و حرف هایی را می شنیدم که مشابه حرفهای پدرم بود و این مطلب موجب شد ناگهان به خود بیایم. برای نخستین بار در زندگی توانستم روشن و دقیق فکر کنم. متوجه نادانی ام شدم. از آنچه بودم یکه خوردم. میخواستم دنیا و همه مردم را تغییر دهم در حالی که باید کانون عدسی دوربین ذهن خودم را تغییر میدادم.

صبح روز بعد وسایلم را جمع کردم و عازم خانه شدم. یک هفته بعد به کار مشغول شدم. چهار ماه بعد با دختری که می ترسیدم مرا رها کند، ازدواج کردم. اینک خانواده ای خوشبخت هستیم و صاحب پنج فرزند خداوند نعماتش را از من دریغ نکرد. در شرکتی که کارم را رها کرده بودم، سرپرستی هیجده نفر را به عهده داشتم.

اما اینک مدیر کارخانه ای با چهار صد و پنجاه کارگر هستم. اینک زندگی با من مهربان تر شده است. به این دلیل است که ارزش های واقعی زندگی را دریافته ام. هرگاه لحظات ناراحت کننده می کوشند به زندگی ام راه یابند به خود می گویم عدسی دوربین ذهنت را تغییر بده تا اوضاع رو به راه شود. داده ها را به

صادقانه بگویم، راستش از آن ناراحتی عصبی گذشته ام بسیار خشنودم چون دریافتم افکار چه تأثیری بر روی ذهن و جسم ما می گذراند. اینک می توانم کاری کنم افکارم به نفعم عمل کنند تا ضررم حق با پدرم بود که میگفت شرایط بیرونی موجب ناراحتی هایم نیستند بلکه طرز فكر من است که به ناراحتی ها بال و پر میدهد.

 و به محض اینکه این موضوع را دریافتم درمان شدم و دیگر هیچ گاه دچار آن بیماری نشدم.» این هم از تجربه فرانک والی کاملا به این مطلب معتقدم که آسایش خیال و خوشبختی ما به محل زندگی، ثروت یا موقعیت مان بستگی ندارد بلکه به طرز تفکرمان مربوط می شود. شرایط بیرونی اثر کمی دارند.

به عنوان مثال بهتر است ماجرای جان براون  را مورد بررسی قرار دهیم که به جرم آتش زدن مهمات و تحریک بردگان به اعدام محکوم شد. در حالی که روی تابوتش نشسته بود او را به سوی محل اعدام می بردند. زندانیانی که او را همراهی می کرد عصبی و نگران به نظر می رسید.

 اما جان براون آرام و خونسرد بود. در حالی که به سلسله جبال بلوریچ ویرجینیا نگاه می کرد، گفت: «چه سرزمین زیبایی! تا به حال فرصت نکرده بودم این منظره را نگاه رابرت فالکن اسکات و همراهانش نیز جزو اولین انگلیسی هایی بودند که به قطب جنوب رفتند. بازگشت شان ماجرایی بود که کمتر انسانی تجربه اش کرده است. غذا و سوخت آنها تمام شده بود و سرما امانشان نمی داد. اسکات و همراهانشان می دانستند که میمیرند؛ آنها با خود تریاک به همراه داشتند تا تحت شرایط ناهنجار مصرف کنند و در دم جان دهند. اگر مقداری از آن را می خوردند در کمال آرامش میخوابیدند و هرگز بیدار نمی شدند. اما چنین نکردند. و هنگامی که هشت ماه بعد گروه جستجو، پیکرهای یخ زده شان را پیدا کرد نامه ای که به همراه داشتند حاکی از این بود که تا آخرین لحظه مقاومت کردند.

آری اگر افکار شادی بخش به ذهن مان راه دهیم می توانیم در حالی که بر روی تابوت های مان نشسته ایم از زندگی لذت ببریم،

میلتون سيصد سال پیش، هنگام نابینایی اش به این واقعیت پی برد. او گغت:

قدرت ذهن چنان است که می تواند بهشت را به جهنم و جهنم را به بهشت تبدیل کند.

ناپلئون و هلن کلر نمونه هایی هستند که گفته میلتون را تایید می کنند ناپلئون مردی بود صاحب قدرت، افتخار و ثروت و با این وجود در جزیره سنت هلن گفت: حتی شش روز خوش در زندگی ام نداشتم. اما هلن کلر که زنی بود نابینا، ناشنوا و فاقد قدرت تکلم اظهار کرد: زندگی را بیش از حد زیبا بافته ام.

باید به این مطلب اقرار کنم که بزرگ ترین درس من در زندگی این بود که دریافتم: هیچ عاملی نمی تواند شما را به آرامش برساند مگر خود شما سعی می کنم مدام این جمله امرسن را نزد خود تکرار کنم که در خاتمه مقاله اش با عنوان اعتماد به نفس به کار برد. او گفت: یک پیروزی سیاسی، بهبود یک بیماری، بازگشت یکی از دوستان با حادثه ای غیر مترقبه روحت را شاد می کند و تصور می کنی روزهای خوب و خوشی در انتظار توست. این ها را باور کن. هیچ عاملی جز خودت نمی تواند تو را به آرامش خاطر برساند.

اپیکور، فیلسوف مشهور رم می گوید: باید بیشتر نگران مداوای و نادرست باشیم تا نگران مداوای جراحات جسمی پیکور این مطلب را نوزده قرن پیش عنوان کرد و اینک طب جدید تایید می کند. دکتر کن پای رابینسون می گوید چهار پنجم بیماران بیمارستان ها را کسانی تشکیل می دهند که از تنش ها و ناراحتی های عصبی در عذابند.

مونتاین، فیلسوف بزرگ فرانسوی این جمله را الگوی زندگی خویش قرار داد که انسان از آنچه به وقوع می پیوندد آن قدر عذاب نمی کشد که از اندیشه به وقوع پیوستن آن رنج می برد.

هدف من از این صحبت ها چیست؟ آیا قصد من این است که به شما بگویم وقتی درگیر مشکلات هستید و اعصاب تان سخت بر آشفته، طرز فکرتان را به طور ارادی تغییر دهید؟ بله، منظور من دقیقا همین است. البته به شما نشان میدهم چه گونه این کار را انجام دهید. ممکن است کمی دشوار باشد اما وقتی راهش را یافتید آسان می شود.

ویلیام جیمز که در علم روانشناسی زبانزد است، می گوید: چنین به نظر می رسد که عمل هر کس ناشی از احساس اوست اما در حقیقت عمل و احساس هر فرد یکی است؛ و ما می توانیم با عمل ارادی خود،  احساسات و عواطف را به طور غیر مستقیم تحت تاثیر قرار دهیم.

به عبارتی دیگر ویلیام جیمز میگوید ما نمی توانیم بلافاصله احساسات مان را به طور ارادی تغییر دهیم اما می توانیم اعمال مان را دگرگون سازیم. و هنگامی که اعمال مان را تغییر می دهیم به طور خودکار احساسات مان تغییر می کنند.

او می گوید: هنگامی که شاد نیستیم، تنها راه شاد شدن این است که به گونه ای رفتار کنیم و سخن بگوییم که گویی شادی از ما فاصله نگرفته است.

آیا این ترفند ساده کارساز خواهد بود؟ این کار همانند جراحی پلاستیک عمل خواهد کرد! لبخندی بر لبانتان بیاورید؛ شانه هایتان را عقب بدهید؛ نفس عمیقی بکشید؛ و آوازی از شادی سر دهید نمی توانید بخوانید، سوت بزنید. اگر نمی توانید سوت بزنید،زمزمه کنید.

و بلافاصله متوجه گفته ویلیام جیمز خواهید شد. و متوجه خواهید شد که اگر روحیه تان شاد باشد، غیر ممکن است افسردگی و اندوه بتواند بر شما غلبه کند.

این یکی از حقایق مسلم طبیعت است که معجزه های بی شماری در زندگی مان به وجود می آورد. زنی را در کالیفرنیا می شناسم که اگر از این راز آگاه بود می توانست یک روزه به تمام غم ها و اندوه هایش خاتمه دهد.

او سالخورده است و زنی است بیوه اما هیچگاه نمی کوشد شادی را به دلش راه دهد. وقتی از او می پرسم چه احساسی دارد، پاسخ می دهد ((اوه، خوبم.)) اما حالت چهره و آهنگ صدایش می گوید: «اوه، تو که شاهد بدبختی های زندگی من نبوده ای! البته زندگی صدها زن دیگر بسیار بدتر از زندگی اوست: شوهر این زن پس از مرگش پول کافی برایش باقی گذاشت تا بقیه عمرش را به راحتی سپری کند و فرزندانش نیز به سر و سامان رسیدند. با این وجود به ندرت لبخند را بر لبان این زن دیده ام.

 او می گوید دامادهایش بسیار خسیس و خودخواهند (البته هر ماه به خانه یکی از دامادهایش می رود). مدام گله و شکایت می کند که دخترهایش به او هدیه نمی دهند (البته او هم خودش به پول هایش دست نمیزند). به قول معروف این زن کور خود و بینای دیگران است. اما آیا باید چنین رویه ای در پیش بگیرد؟ او می تواند شخصیت خود را از زنی بدبخت، ناراحت و غمگین به زنی مورد احترام و علاقه دیگران تبدیل کند؛ البته خودش باید بخواهد تغییر کند.

 و برای شروع این کار و ایجاد چنین تغییری باید نشان دهد خوشحال است و باید رفتاری شاد پیشه کند. ما مردی به نام انگلرت را می شناسم که زنده ماند چون به این راز پی برد. دو سال پیش، آقای انگلرت دچار مخملک شد و وقتی بهبود یافت. متوجه شد دچار بیماری کلیوی شده است. به پزشکان زیادی مراجعه کرد ولی نتیجه ای نداشت,

سپس، بعد از مدت کوتاهی دچار ناراحتی دیگری نیز شد. فشار خونش به حدی بالا رفت که پزشکان امید به بهبود او را کاملا از دست او می گوید: «به خانه رفتم تا مطمئن شوم تمام حق بیمه هایم را پرداخت کرده ام. بعد به خاطر گناهانم از خداوند طلب مغفرت کردم. همه را غمگین کرده بودم. همسر و خانواده ام ناراحت بودند و خودم هم غرق در غم و غصه. اما پس از یک هفته غصه خوردن ناگهان به خود گفتم: چرا احمق شده آیا ممکن است یک سال دیگر زنده بمانی، پس چرا نمی خواهی از لحظات باقی مانده عمرت لذت ببری؟  شانه هایم را عقب دادم و در حالی که لبخندی بر لب داشتم کوشیدم به گونه ای رفتار کنم که گویی اتفاقی نیفتاده است، باید اقرار کنم ابتدا این کار برایم دشوار بود اما به تدریج خود را وادار کردم شاد باشم و به ناراحتی هایم فکر نکنم؛ و این کار نه تنها به خانواده ام کمک کرد بلکه مرا نیز یاری داد.

به محض اینکه وانمود کردم حالم رو به بهبودی است، واقعا چنین احساسی را در وجودم نیز حس کردم! و این حس هر روز در من بیشتر می شد. و امروز که ماهها از آن جریان می گذرد، نه تنها از مرگ نجات یافته ام و سلامت و زنده ام، بلکه فشار خونم نیز پایین آمده است؛ مطمئنم که اگر آن افکار مخرب را رها نمی کردم حتما پیشگویی های پزشکان درست از آب در می آمد و دیگر زنده نمی ماندم. اما به جسمم فرصت دادم تا با تغییر طرز تفکرم به خود درمانی بپردازد : اینک سؤالی را مطرح میکنم: اگر رفتاری شادی آور و طرز فکری مثبت قادر است زندگی مردی را نجات دهد، چرا من و شما نیز چنین نکنیم؟ چرا در حالی که می توانیم با رفتاری شادی آور خوشبختی بیافرینیم، موجب ناراحتی خود و اطرافیانمان شویم؟

سال ها پیش کتاب کوچکی را به نام طرز تفکر یک انسان خواندم که اثری ژرف و ماندگار در زندگی ام ایجاد کرد، جیمز لين آلن ، نویسنده این کتاب می نویسد: «هنگامی که انسان طرز فکرش را نسبت به اشیاء و مردم تغییر می دهد، اشیاء و مردم نیز حالت خود را تغییر می دهند. اگر انسان طرز فکرش را به طور اساسی تغییر دهد، از تأثیری که این کار در زندگی اش به وجود می آورد شگفت زده می شود. انسان خود سرنوشتش را رقم می زند. آنچه انسان به دست می آورد نتیجه مستقیم افکار اوست. او می تواند با بلندپروازی هایش ترقی کند، به پیروزی دست یابد و موفق شود. و تنها در صورتی ضعیف و درمانده می ماند که فکرش را پرورش ندهد.

خداوند موهبت های فراوانی به انسان عطا فرموده است و آنچه من طالبش هستم غلبه بر نفس است؛ غلبه بر افکار، ترس، اندیشه و روح است. و شگفت اینجاست که می دانم می توانم این کار را در هر لحظه ای که اراده کنم فقط با تحت اختیار درآوردن اعمالم انجام دهم که موجب کنترل عکس العمل هایم نیز خواهد شد و بهتر است این کلام ویلیام جیمز را به خاطر بسپاریم که گفت: می توان با نوعی مبارزه شر را به نیک تبدیل کرد و این مبارزه همان تغییر تفکر است.

پس بهتر است برای رسیدن به خوشبختی مبارزه کنیم!

بیایید برای دستیابی به خوشبختی از برنامه ای روزانه پیروی کنیم که مملو از تفکری شادی بخش و سازنده است. من عنوان این برنامه را فقط برای امروز میگذارم. به حدی این برنامه را سودمند می دانم که تعداد زیادی از آن را تکثیر کرده ام. این برنامه، سی و شش سال پیش توسط پارتریج نوشته شد. اگر از آن تبعیت کنیم اکثر نگرانی های مان را کنار می گذاریم و به قول فرانسوی ها  شادی زندگی مان افزایش می یابد.

فقط برای امروز

– فقط برای امروز خوشحال خواهم بود. این جمله گفته آبراهام لینکلن را تایید میکند که گفت: «خوشحالی اکثر انسانها به حدی است که فکرشان آمادگی پذیرش آن را دارد. شادی و نشاط در درون ماست؛ و امری خارجی محسوب نمی شود.

۲- فقط برای امروز می کوشم خود را با شرایط وقف دهم و نمیکوشم همه چیز را با خواسته هایم هماهنگ سازم. خانواده، حرفه و

سرنوشت را آنگونه که هست می پذیرم و خود را با آنها همگون می سازم.

٣- فقط برای امروز از جسمم مراقبت خواهم کرد. با تمرینات بدنی، مراقبت و تغذیه به جسمم خدمت خواهم کرد تا همچون دستگاهی

سالم و بی نقض به اوامرم عمل کند.

۴- فقط برای امروز می کوشم ذهنم را تقویت کنم، مطلب سودمندی خواهم آموخت. مطالبی را مطالعه خواهم کرد که نیاز به تمرکز و تفکرداشته باشد.

5- فقط برای امروز به سه طریق روحم را پرورش خواهم داد: کار نیکی انجام خواهم داد بدون این که هویتم مشخص شود. و حداقل دو کار نیک انجام خواهم داد که برخلاف میلم باشد تا روحم پرورش یابد.

و فقط برای امروز فردی مورد قبول خواهم شد. تا جایی که می توانم ظاهری پسندیده به خود می گیرم، جامهای برازنده می پوشم، به آرامی حرف میزنم، عادلانه رفتار می کنم، از کسی انتقاد نمی کنم، به دنبال مقصر نمی روم و تمیکوشم برای کسی قاعده یا قانونی وضع کنم یا پند و اندرزی بدهم.

۷- فقط برای امروز زندگی می کنم و نمی کوشم با تمامی مشکلات زندگی ام به یکباره مواجه شوم.

ما فقط برای امروز خود برنامه ای تنظیم خواهم کرد. آنچه را می خواهم انجام دهم بر روی کاغذ خواهم نوشت. ممکن است تمامی آن را دقيقا اجرا نکنم ولی برای خود برنامه ای می نویسم. البته دو بلا را از برنامه ام حذف میکنم یعنی عجله و بلاتکلیفی را فقط برای امروز نیم ساعت از وقتم را صرف خودم خواهم کرد. در این نیم ساعت به خداوند فکر خواهم کرد تا نگرش صحیحی نسبت به زندگی پیدا کنم.

۱۰۔ فقط برای امروز ترس به دل راه نخواهم داد؛ و از شاد بودن، لذت از زیبایی ها، عشق ورزیدن و پذیرش این مطلب که مورد لطف و محبت کسانی هستم که دوستشان دارم، هراس به دل راه نخواهم داد.

اگر خواهان ایجاد طرز تفکری هستیم تا با آن به آرامش و شادی دست یابیم، می توانیم از قاعده اول پیروی کنیم.

اگر فکر و عمل تان با شادی همراه باشد احساس شادی خواهید کرد.

اشتراک گزاری:

admin

دیدگاه ها (0)

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*

وبسایت رویش ذهن

وبسایت رویش ذهن, وبسایتی در جهت افزایش مهارت رفتاری و ارتقا سطح روابط عمومی شما میباشد. امید است, توانسته باشیم در رسیدن شما به اهدافتان کمکی کرده باشیم.

نماد های اعتماد

وبسایت رویش ذهن به استناد نماد های زیر ، دارای مجوز رسمی از کلیه مراجع مربوطه در جمهوری اسلامی ایران می باشد !

نماد اعتماد وزارت صنعت و معدن و تجارت کاپیتان وردپرس
پروانه نشر دیجیتال  کاپیتان وردپرس
نماد پرداخت امن با بانک ملت در  کاپیتان وردپرس

تمامی حقوق برای وبسایت رویش ذهن محفوظ است | طراحی شده با در تیم طراحی رویش ذهن