چه گونه والدینم بر نگرانی ها غلبه کردند؟ (قسمت چهارم)

0
207
23 بهمن 1400
0
207
23 بهمن 1400

چه گونه والدینم بر نگرانی ها غلبه کردند؟ (قسمت چهارم)

کارل یونگ، یکی از برجسته ترین روانشناسان عصر ما در کتابش با عنوان انسان امروزی در جستجوی معنویت، می نویسد: طی سی سال اخیر، بسیاری از انسانهای کشورهای متمدن دنیا با من مشاوره کرده اند. صدها بیمار را تحت معالجه قرار داده ام. و نتوانسته ام در میان بیمارانی که نیمه دوم عمرشان را طی می کنند (یعنی سن شان بیشتر از ۳۵ سال است)، حتی یک نفر را هم پیدا کنم که نگرشی مذهبی نداشته باشد.

ویلیام جیمز هم تقریبا همین مطلب را عنوان می کند و می گوید: «ایمان یکی از نیروهایی است که انسان با آن زندگی میکند و فقدان این نیرو، مفهومش شکست و سقوط است.

مهاتما گاندی که بعد از بودا بزرگ ترین رهبر هندوستان محسوب می شود نیز از قدرت و نیروی دعا و نیایش بهره جست، چه در غیر این صورت سقوط می کرد و شکست می خورد. از کجا این را میدانم؟ گاندی خودش این مطلب را اعتراف کرده است. او می نویسد: «بدون دعا و نیایش مدت ها پیش کارم به دیوانگی کشیده می شد.

هزاران انسان دیگر نیز تجربه ای مشابه داشته اند. پدر خود من نیز همان طور که در این کتاب توضیح دادم به دلیل نیایش ها و ایمان مادرم خود را در رودخانه غرق نکرد. احتمالا بسیاری از کسانی که هم اکنون در بیمارستان های کشور هستند، می توانستند نجات یابند. آنها باید به جای این که به تنهایی در نبرد زندگی شرکت می کردند، به نیرویی والا متوسل می شدند و کمک می طلبیدند.

هنگامی که به ستوه می آییم و توان مان از کف می رود، با نا امیدی به خداوند روی می آوریم. ضرب المثلی است که می گوید: «در سنگر یک نفره هیچ کس خدانشناس نیست.» اما چرا باید منتظر بمانیم تا ناامید شویم؟ چرا هر روز نیروی مان را احیا نکنیم؟ اینک هرگاه احساس میکنم می خواهم با عجله و سرسری به امور معنوی بیندیشم، به خود می گویم: «دیل کارنگی، یک لحظه صبر کن. چرا این قدر عجله داری؟ باید با صبر و تأمل به این کار بپردازی.» غالبا در چنین مواقعی وارد نخستین مکان مذهبی سر راهم می شوم که باز است.

جسمم آرامش می یاید، نگرشم شفاف می شود و ارزش هایم را دوباره احیا می کنم.

طی شش سال گذشته که مشغول نگارش این کتاب بودم، صدها مثال ماجرای عینی را در مورد زنان و مردانی جمع آوری کرده ام که توانسته اند با نماز و دعا بر ترس و نگرانی غلبه کنند. و تمام آنها را در کشوی بایگانی دفتر کارم قرار داده ام. اینک بد نیست ماجرای فروشنده کتابی را برایتان تعریف کنم که جان آنتونی نام دارد و زمانی مردی سرخورده و مأيوس بود، آقای آنتونی در حال حاضر در تکزاس وکیل دادگستری است. این داستان او را از زبان خودش بخوانید:

بیست و دو سال پیش دفتر خصوصی وکالتم را بستم تا نماینده یکی از شرکت های فروش کتاب های حقوق آمریکا شوم. وظیفه من فروش پاره ای از کتاب های حقوق به وکلا بود؛ کتاب هایی که تقریبا هر وکیلی به آنها نیاز داشت. برای این کار آموزش دیدم و کاملا استاد و ماهر شدم. از تمام صحبت هایی که باید برای فروش این کتاب ها بر زبان می آوردم و نیز پاسخ های قانع کننده ای که باید به مشتری های احتمالی ام میدادم، آگاه بودم. قبل از این که با مشتری ای تماس بگیرم، از وضعیت مالی، محدودة شغلی، سیاست ها و دل مشغولی هایش اطلاع می یافتم. و هنگام صحبت با مشتری او، با مهارتی سرشار، این اطلاعات را به کار می بردم. با این وجود یک جای قضیه میلنگید. هیچ کس به من سفارش کتاب نمیدادا به تدریج دلسرد و ناامید شدم. با گذشت روزها و هفته ها به تلاشم افزودم اما باز هم قادر نبودم فروش چشمگیری داشته باشم. احساس ترس و وحشت وجودم را فرا گرفت. به تدریج از تماس با مشتری ها به وحشت افتادم.

 هر بار می خواستم وارد دفتر یکی از آنها بشوم، چنان احساس وحشنی در من جان می گرفت که مدتی در راهروی دفترش بالا و پایین می رفتم و یا از ساختمان بیرون می رفتم و در اطرافش گشت می زدم. و بعد هم که می دیدم ممکن است فرصت را از دست بدهم، با شجاعتی تصنعی دستگیره در را با دست لرزانم می چرخاندم و دعا می کردم در دفتر نباشد؟

سرانجام مدیر فروش مرا تهدید کرد که اگر نتوانم فروش خوبی داشته باشم عذرم را می خواهد. همسرم هم از من می خواست برایش پول بفرستم تا بتواند قرض های مان را بدهد. نگرانی مرا احاطه کرد. روز به روز ناامیدتر می شدم. نمی دانستم باید چه کار کنم. همان طور که گفتم دفتر وکالتم را تعطیل کرده بودم و تمام مشتری هایم را هم از دست داده بودم.

 و احساس شکست می کردم. پول نداشتم صورتحساب هتل را بدهم. حتی پول نداشتم بلیتی تهیه کنم و به خانه باز گردم؛ اگر هم بلیت تهیه می کردم شهامت بازگشت به خانه را نداشتم چون شکست خورده بودم. سرانجام در یکی از روزهایی که در یأس و ناامیدی غوطه ور بودم، به اتاقم در هتل بازگشتم تا برای آخرین بار فکرم را به کار بیندازم. نگرانی مرا فلج کرده بود.

 دل شکسته و ناامید بودم و نمی دانستم باید چه کار کنم. دیگر حتی زندگی برایم اهمیتی نداشت. از این که به دنیا آمده بودم بسیار متأسف بودم. آن شب برای شام چیزی برای خوردن نداشتم جز لیوانی شیر که داغ کردم و سر کشیدم. در آن شب بود که دریافتم چرا انسان های با امید خود را از بالای ساختمان به پایین می اندازند. اگر شهامتش را داشتم، این کار را می کردم. به تدریج به این مطلب اندیشیدم که هدف از زندگی چیست. و من نمی دانستم و نمی توانستم به پاسخ دست یابم.

و چون کسی را نداشتم که به او روی بیاورم، به خداوند متوسل شدم و مشغول دعا و نیایش شدم. از خداوند قادر و توانا خواستم مرا دراو هم از صندلی اش بلند شد و در حالی که دستش را به طرفم دراز کرده بود، با لبخندی گفت: اوه، بله، بله، از دیدن تان خوشحالم. بفرمایید.

فروش آن روزم به نسبت هفته های گذشته بسیار بیشتر بود. آن شب همانند قهرمانی فاتح، با افتخار به اتاقم در هتل بازگشتم. احساس می کردم آدم جدیدی شده ام. و آدم جدیدی شده بودم چون رفتار عقلانی و پیروزمندانه جدیدی را پیشه کرده بودم. آن شب برای شام از شیر داغ خبری نبود. یک بشقاب استیک با کلیه مخلفاتش سفارش دادم. و از آن روز به بعد فروشم افزایش یافته اند وبیست و یک سال پیش در آن شب نومید کننده و در آن هتل کوچک، انسان جدیدی شدم، وضعیت ظاهری ام همانند دیگر روزها بود اما در درونم اتفاق شگرفی به وقوع پیوست. ناگهان متوجه ارتباطم با خداوند شدم. یک انسان تنها به راحتی شکست می خورد اما کسی که با قدرت خداوند زنده است هیچگاه از پای در نمی آید. من به این مطلب واقفم. خودم شاهد این مسئله در زندگی ام بوده ام. ایمان کاری را نشان داده اند.

بخواه تا به تو داده شود؛ بجوی تا آن را بیابی؛ و بر در بزن تا به رویت گشوده شود.

هنگامی که خانم بیرد با غمی جانکاه روبرو شد، دریافت که اگر زانو بزند و غمش را با خداوند در میان بگذارد به آرامش دست می یابد.

در نامه ای که اینک در مقابلم قرار دارد، برایم نوشت: «شبی زنگ صدا در آمد. چهارده بار زنگ زد تا شهامت پیدا کردم گوشی را بردارم, می دانستم از بیمارستان است و به همین دلیل وحشت زده بودم, مبادا پسر کوچک مان مرده باشد. او دچار بیماری منژیت بود. البته به او پنی سیلین زده بودند اما موجب شده بود دمای بدنش نوسان پیدا کند و پزشک معالجش می ترسید که مبادا بیماری به مغزش اثر کرده باشد و پسرم به واسطه تومور مغزی از بین برود.

زنگ تلفن دقیقا از همان جایی بود که می ترسیدم. تلفن از بیمارستان بود و پزشک معالج پسرم از ما خواسته بود بلافاصله خودمان را برسانیم.

وضعیت روحی من و شوهرم بسیار خراب بود. در اتاق انتظار نشسته بودیم و در این اندیشه بودیم که بتوانیم بار دیگر پسر کوچک مان را در آغوش بگیریم. هنگامی که سرانجام نوبت مان شد که با دکتر صحبت کنیم، حالت چهره او قلبمان را آكنده از وحشت کرد. و سخنانش بر وحشت و ترس مان افزود. او به ما گفت که احتمال زنده ماندن پسرمان %۲۵ است. و از ما خواست اگر پزشک دیگری را می شناسیم با او نیز تماس بگیریم و وضعیت را برایش تشریح کنیم. اما

وقتی به خانه باز می گشتیم، شوهرم با مشت به فرمان اتومبیل کوبید و گفت: باورم نمی شود پسرمان را از دست می دهیم. آیا تا به حال گریه یک مرد را دیده اید؟ تجربه تلخی است. اتومبیل را متوقف کردیم و پس از این که کلی درباره پسرمان حرف زدیم، تصمیم گرفتیم کنار اولین مکان مذهبی سر راهمان بایستیم، دست به دامان خداوند شویم و بگوییم که اگر خواست اوست که پسرمان را از ما بگیرد، در مقابل خواستش سر تعظیم فرود خواهیم آورد.

 هنگامی که روی نیمکت نشسته بودم و اشک از چشمانم جاری بود به راز و نیاز با خداوند پرداختم و گفتم: خداونداء راضی ام به رضای تو درست همان لحظه ای که این جمله از دهانم خارج شد، احساس بهتری پیدا کردم. نوعی آرامش که مدت ها تجربه اش نکرده بودم به سراغم آمد. در تمام طول راه مرتب تکرار می کردم: خداوندا، راضی ام به رضای تو.

آن شب بعد از یک هفته توانستم بخوابم. چند روز بعد، دکتر معالج پسرم تماس گرفت و گفت بابی بحران را پشت سر گذاشته است. و امروز به دلیل داشتن پسر سالم و قوی چهار ساله ام از خداوند سپاسگزارم.

انسان هایی را می شناسم که تصور می کنند مذهب فقط مختص زنان، کودکان و واعظان است. آنها از این که انسان هایی نیرومندند و می توانند به تنهایی به نبرد برخیزند به خود می بالند.

البته آنها از دیدن برخی از معروف ترین انسانهای نیرومند جهان که هر روز دعا و نیایش می کنند، متعجب خواهند شد. به عنوان مثال جک دمسی یکی از انسانهای نیرومندی است که شبها بدون دعا به بستر نمی رود. او به من گفت که هیچ غذایی را بدون ذکر نام خدا و سپاسگزاری از او نمی خورد. او به من گفت که هر روز قبل از انجام تمریناتش دعا می خواند و همیشه قبل از این که زنگ شروع مسابقه به صدا درآید، باز هم دعا می خواند. او گفت: «دعا به من کمک میکند تا با شهامت و اعتماد به تقس، مبارزه کنم.

کانی ماک نیز از جمله مردان نیرومندی است که طبق گفته خودش هیچ گاه قبل از دعا به بستر نمی رود.

ادی ریکن پیکر مرد نیرومند دیگری است که اعتقاد دارد دعا و نیایش زندگی اش را نجات داده است. او هر روز دعا می خواند.

پیرپونت مورگان  بزرگترین سرمایه دار دوران خویش بود. او مرد نیرومند دیگری بود که غالبا به تنهایی در کلیسا حضور می یافت و زانو می زد تا دعا بخواند.

هنگامی که آیزنهاور عازم انگلستان شد تا فرماندهی کل نیروهای انگلیسی و آمریکایی را به عهده بگیرد، در هواپیما فقط یک کتاب به همراه داشت و آن کتاب مقدس بود.

اشتراک گزاری:

admin

دیدگاه ها (0)

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*

وبسایت رویش ذهن

وبسایت رویش ذهن, وبسایتی در جهت افزایش مهارت رفتاری و ارتقا سطح روابط عمومی شما میباشد. امید است, توانسته باشیم در رسیدن شما به اهدافتان کمکی کرده باشیم.

نماد های اعتماد

وبسایت رویش ذهن به استناد نماد های زیر ، دارای مجوز رسمی از کلیه مراجع مربوطه در جمهوری اسلامی ایران می باشد !

نماد اعتماد وزارت صنعت و معدن و تجارت کاپیتان وردپرس
پروانه نشر دیجیتال  کاپیتان وردپرس
نماد پرداخت امن با بانک ملت در  کاپیتان وردپرس

تمامی حقوق برای وبسایت رویش ذهن محفوظ است | طراحی شده با در تیم طراحی رویش ذهن