چه گونه والدینم بر نگرانی ها غلبه کردند؟

0
214
23 بهمن 1400
0
214
23 بهمن 1400

چه گونه والدینم بر نگرانی ها غلبه کردند؟ (قسمت اول)

همان طور که در فصول گذشته خواندید، من در یکی از مزارع میسوری بزرگ شدم. والدینم همانند اکثر روستاییان آن دوران، زندگی سختی داشتند. مادرم آموزگار یکی از مدارس روستایی بود و پدرم کارگر مزرعه، و ماهیانه دوازده دلار دستمزد می گرفت. مادرم نه تنها لباس هایم را می دوخت بلکه صابونی را که با آن لباس های مان را می شستیم نیز خودش درست می کرد.

به استثنای روزی که خوک های مان را فروختیم، به ندرت پول نقد داشتیم. کره و تخم مرغ های مان را به خواربار فروشی می بردیم و در مقابل ارد، شکر و قهوه می گرفتیم. وقتی دوازده ساله شدم، بیشتر از سالی 50 سنت نداشتم که برای خودم خرج کنم. هنوز روزی را به خاطر دارم که به جشن چهارم جولای رفتیم و پدرم ده سنت به من داده است.

 احساس کردم تمام ثروت دنیا متعلق به من است. برای حضور در مدرسه یک کلاسه ام مجبور بودم یک کیلومتر راه بروم.  برف می بارید و دمای هوا به زیر صفر می رسید باز هم این راه را پیاده طی می کردم. تا چهارده سالگی چکمه نداشتم و در تمام روز های سرد و طولانی زمستان همیشه پاهایم خیس بودند و سردم می شد. در آن سال ها تصورش را هم نمی کردم که پاهای کسی در زمستان خشک و گرم باشد.

پدر و مادرم روزی شانزده ساعت کار می کردند و با این وجود ما همیشه زیر بار قرض بودیم و با مشکلات دست و پنجه نرم می کردیم. یکی از خاطراتی را که هیچ گاه از یاد نمی برم مشاهدة طغیان آب رودخانه 102 بودم که در مزارع ذرت و كاء ما جاری شد و همه را نابود کرد. در مدت هفت سال فقط یکبار رودخانه طغیان نکرد. هر سال خوک هایمان از بیماری می مردند و مجبور میشدیم آنها را بسوزانیم. هنوز هم وقتی چشمانم را میبندم می توانم بوی گوشت سوخته خوکها را حس کنم.

سالی که رودخانه طغیان نکرد، ما توانستیم برای احشاممان غذای زیادی تهیه کنیم و در واقع با محصول ذرتمان آنها را پروار کردیم. اما ای کاش چنین نمی کردیم چون به حدی قیمت گوشت در بازار شیگاگو پایین آمد که پس از آن همه دردسر و زحمت، فقط سی دلار منفعت کردیم. سی دلار سود سالیانه مان بود.

هر کاری انجام می دادیم پولی عایدمان نمی شد. هنوز هم گره قاطر هایی را که پدرم خریده بود به یاد دارم. سه سال از آنها مراقبت کردیم و بعد وقتی آنها را با کشتی به ممفیس فرستادیم عایدی مان بسیار کم تر از هزینه ای بود که طی سه سال برای شان متقيل شده بودیم.

پس از ده سال مشقت و کار طاقت فرسا نه تنها پولی نداشتیم بلکه تا خرخره زیر بار قرض بودیم. مزرعه مان در گرو بانک بود. هرچه کار می کردیم نمی توانستیم سود بانک را بدهیم. و بانک پدرم را تهدید کرد که مزرعه را از او می گیرد. پدرم چهل و هفت سال داشت و بعد از سی سال کار طاقت فرسا چیزی جز بدهی و حقارت نصیبش نشده بود.

و این همه مصیبت بیشتر از گنجایش و ظرفیتش بود. نگران شد. سلامتی اش را از دست داد. میلی به غذا نداشت؛ و علی رغم کار بدنی طاقت فرسایی که انجام می داد باید داروی اشتها آور می خورد تا میل به غذا پیدا کند. وزنش کم شد. پزشک به مادرم گفت که پدرم بیشتر از شش ماه زنده نخواهد ماند. پدرم به حدی نگران بود که میل به زندگی را از دست داده بود. غالبا می شنیدم که مادرم می گفت: «وقتی پدر به انبار می رود تا به اسب ها غذا بدهد و شیر گاوها را بدوشد، هر وقت دیر میکند با ترس و لرز به انبار می روم و وحشت دارم که مبادا با جسدش که به دار آویخته شده، روبرو شوم.

 روزی که پدرم از مری وایل بازگشت، بانک او را تهدید کرده بود مزرعه را به فروش خواهد گذاشت، آن روز پدرم گاری اش را روی پلی که بر رودخانه ۱۰۲ قرار داشت، متوقف کرد و مدتی طولانی به آب رودخانه نگریست. او در این اندیشه بود که خود را به دست آب رودخانه بسپارد و به اوضاع نابسامانش خاتمه دهد.

سال ها بعد پدرم به من گفت تنها دلیلی که این کار را نکرد حرفهای مادرم بود. او به پدرم گفته بود اگر به خداوند عشق بورزیم و به فرامینش عمل کنیم، اوضاع سامان خواهد یافت. حق با مادرم بود. سرانجام همه چیز به خوبی و خوشی پایان یافت. پدرم سال ها به زندگی اش ادامه داد و سرانجام در سال ۱۹۴۱ در سن ۸۹ سالگی درگذشت.

مادرم طی آن سال های ناراحت کننده و مصیبت بار هیچ گاه نگرانی به دل راه نداد. او در تمام مدت به درگاه خداوند دعا و نیایش کرد.

ویلیام جیمز، استاد فلسفه هاروارد می گوید: «در واقع علاج نگرانی ایمان مذهبی است.

بات کو برای درک این مطلب نیازی نیست در هاروارد درس خوانده باشیم مادرم در مزرعه میسوری به این واقعیت پی برد. طغیان رودخانه، بدهی و مصیبت های پی درپی هیچ کدام نتوانستند روح پرحرارت و با نشاط او را تحت تأثیر قرار دهند. همچنان صدایش در گوشم میپیچد که هنگام کار آواز میخواند و می گفت:

آرامش، آرامش، آرامش بی نظیر از جانب خداوند به سوی مان روان است.

هرگاه دعا می خوانم، روحم را از امواج بی انتهای عشقت سیراب کن.

مادرم دوست داشت زندگی ام را وقف مذهب بکنم و یک مبلغ شوم. من هم به طور جدی این اندیشه را در سر داشتم که در کشورهای بیگانه یک مبلغ مذهبی شوم. سپس وقتی به دانشگاه رفتم، با گذشت زمان به تدریج تغییری در من به وجود آمد. به مطالعه زیست شناسی، علوم، فلسفه و مقایسه مذاهب پرداختم. کتابهایی در مورد نحوه نگارش انجيل خواندم. سؤالات زیادی برایم مطرح شد. به تدریج به بسیاری از گفته های واعظان آن زمان شک کردم. سردرگم شده بودم.

 نمیدانستم باید چه چیز را باور کنم. زندگی را بی هدف یافتم، از دعا و نیایش دست کشیدم و منکر وجود خداوند شدم. این باور در من پديد آمد که در جهان هدف و برنامه ای وجود ندارد. می پنداشتم بشر جایگاهی ملکوتی ندارد و همانند دایناسورهایی است که دویست میلیون سال قبل معدوم شدند واز بین رفتند. فکر می کردم روزی نسل بشر همانند دایناسورها نابود خواهد شد.

 میدانستم خورشید به تدریج حرارتش را از دست می دهد و هرگاه دمایش به ۱۰ درصد کاهش یابد، هیچ نشانه ای از حیات بر روی کره زمین باقی نخواهد ماند. معتقد بودم میلیاردها ستاره ای که در فضای لايتناهی وجود دارند خود به خود به وجود آمده اند. شاید هم هیچ گاه به وجود نیامده بودند و شاید هم همیشه وجود داشته اند؛ همانند زمان و قضا که همواره وجود داشته اند.

آیا فکر می کنید اینک پاسخ تمام این سؤالات را می دانم. خیر، تا به حال هیچ انسانی نتوانسته است به راز خلقت پی ببرد. اسرار مختلف ما را احاطه کرده اند. عملکرد بدن ما خود رازی ژرف و بزرگ است؛ و همین طور جریان برق، پیچکی که بر روی دیوار بالا می رود و چمن سبزی که بیرون پنجره مان به چشم می خورد. چارلز کترینگ  محقق نابغه آزمایشگاه های تحقیقاتی جنرال موتور سالیانه مبلغ سی هزار دلار از درآمدش را در اختیار دانشگاهی قرار داده است تا دریابند چرا گیاه، سبز است. او می گوید اگر دریابیم چه گونه گیاه می تواند نور خورشید، آب و دی اکسید کربن را به گلوکز تبدیل کند آنگاه قادر خواهیم بود دنیا را تغییردهیم.

حتی عملکرد موتور اتومبیل ما نیز معمایی ژرف و عمیق است. ازمایشگاه های تحقیقاتی جنرال موتور، سالها وقت و سرمایه شان را صرف کرده اند تا دریایند چرا جرقه ای در سیلندر موجب به راه افتادن اتومبیل می شود؛ و هنوز به پاسخ دست نیافته اند.

این امر که از درک اسرار بدن یا الکتریسیته با اتومبیل مان عاجزیم، موجب نمی شود آنها را به کار نگیریم و از آنها لذت نبریم. این امر که من قادر نیستم به اسرار دعا و نیایش و مذهب پی ببرم موجب نمی شود آن را به کار نگیرم و خود را از زندگی ای پربار و لذت بخش محروم سازم. و من سرانجام به این گفته کهربار سانتایانا پی بردم که گفت: انسان برای درک زندگی آفریده نشده است. او آفریده شده تا زندگی کند.

راستش نزدیک بود به مذهب پشت کنم اما این طور نشد. من به طریقی جدید به مذهب روی آوردم. دیگر توجهی به تفاوت مذاهب مختلف  ندارم. اینک تمام توجه ام به این مطلب است که مذهب همانند الکتریسیته، غذای خوب و آب برای من چه می کند. البته آنها زندگی راحتی را برایم به ارمغان می آورند اما مذهب بسیار بیشتر کمکم می کند.

 برایم ارزش های معنوی به ارمغان می آورد. و بنا به قول ویلیام جیمز؛ مذهب میل جدیدی نسبت به زندگی در من پدید می آورد… و زندگی ام را پرنشاط تر، زنده تر و غنی تر میکند. مذهب به من ایمان، امید و شجاعت می دهد. تنش، نگرانی، رعب و وحشت را از میان می برد. به زندگی هدف و جهت می دهد. بر خوشبختی ام می افزاید. سلامتی ام را زیاد میکند. و یاری ام می دهد تا در میان شن های گرد زندگی، واحه هایی از آرامش برای خویش بسازم.

فرانسیس بیکن  نیز سی و پنج سال پیش گفت: مطالعه جزیی فلسفه، انسان را بی دین می کند اما مطالعه عمیق فلسفه ذهن انسان را به سوی مذهب سوق می دهد.

اما روزهایی را به یاد دارم که مردم در مورد تضاد میان علم و مذهب صحبت می کردند. اما فقط در همین حد بود. علم روانشناسی که جزو جدیدترین علوم محسوب می شود به تدریس مذهب میپرازد چون روانشناسان می دانند که نیایش و ایمان قوی مذهبی موجب از بین رفتن نگرانی ها و ترس هایی است که نیمی از بیماری های ما را به وجود می آورند. آنها این مطلب را می دانند و دکتر بريل  که یکی از معروف ترین روانشناسان است، می گوید: «یک فرد مذهبی واقعی هیچ گاه دچار اختلالات عصبی نمی شود.

 اگر مذهب وجود نداشته باشد، آنگاه زندگی بی معنی خواهد بود.

چند سال قبل از مرگ هنری فورد با او ملاقات کردم. پیش از این که او را ببینم، انتظار داشتم اثرات ناهنجار سالها تلاش او را در راه به ثمر رساندن یکی از بزرگترین مؤسسات دنیا ببينم. اما از این که دیدم در سن هفتاد و هشت سالگی به آن اندازه آرام و سرحال و شاداب است، تعجب کردم. وقتی پرسیدم آیا تا به حال نگرانی به دل راه داده است، پاسخ داد: نه. من معتقدم خداوند خودش به امور سر و سامان می دهد و نیازی به پند و اندرزهای من ندارد. وقتی خداوند در صحنه حضور دارد، همه امور از ابتدا تا انتها به نحو شایسته ای انجام می شود. پس چرا باید نگران بود؟

امروزه حتی روانشناسان به مبلغانی جدید تبدیل شده اند. آنها با ما سخن نمی گویند تا با تکیه بر مذهب، خود را از آتش دوزخ أن دنيا برهانیم؛ آنها با ما سخن می گویند تا با تکیه بر مذهب از آتش دوزخ این دنیا در امان بمانیم. و آتش دوزخ در این دنیا دردهایی است همچون زخم معده، اختلالات روانی و جنون. برای این که بهتر بتوانید دریابید روانشناسان چه هدفی را پیشه کرده اند، کتاب بازگشت به سوی مذهب، نوشته دکتر هنری لینک را مطالعه کنید.

که تمامی مذاهب الهام بخش هستند و موجب سلامتی روح و روان میشود.

اشتراک گزاری:

admin

دیدگاه ها (0)

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*

وبسایت رویش ذهن

وبسایت رویش ذهن, وبسایتی در جهت افزایش مهارت رفتاری و ارتقا سطح روابط عمومی شما میباشد. امید است, توانسته باشیم در رسیدن شما به اهدافتان کمکی کرده باشیم.

نماد های اعتماد

وبسایت رویش ذهن به استناد نماد های زیر ، دارای مجوز رسمی از کلیه مراجع مربوطه در جمهوری اسلامی ایران می باشد !

نماد اعتماد وزارت صنعت و معدن و تجارت کاپیتان وردپرس
پروانه نشر دیجیتال  کاپیتان وردپرس
نماد پرداخت امن با بانک ملت در  کاپیتان وردپرس

تمامی حقوق برای وبسایت رویش ذهن محفوظ است | طراحی شده با در تیم طراحی رویش ذهن