چگونه در زمان حال زندگی کنیم !!! (قسمت سوم)

0
349
22 آبان 1400
0
349
22 آبان 1400

چگونه در زمان حال زندگی کنیم !!! (قسمت سوم)

یکی از مصائب بزرگی که در ارتباط با طبیعت انسان وجود دارد این است که همه ما تمایل داریم به آینده چشم بدوزیم. همه ما در آرزوی باغی جادویی و پر از گل های سرخ در افق های دوردست هستیم و نمی خواهیم از عطر گل های سرخ بیرون پنجره مان لذت ببریم.

چرا با خود چنین می کنیم؟ اما استیفن ليکوک می نویسد: «دوران کوتاه حیات ما شگفت انگیز است. بچه در انتظار بزرگ شدن است. پسر جوان در آرزوی بلوغ و وقتی به مرحله رشد و بلوغ می رسد، خواستار ازدواج و پس از ازدواج در انتظار دوران بازنشستگی به سر می برد، و سپس، وقتی دوران بازنشستگی از راه می رسد، به گذشته اش چشم می دوزد؛ به نظرش می رسد باد سردی برگ درخت آرزوهایش را خشکانیده است؛ و افسوس که دیر متوجه می شویم زندگی یعنی همان روزها و ساعاتی که همیشه آرزویش را داشته ایم،

ادوارد که هنوز درنیافته بود زندگی همان روزها و ساعاتی هستند که می گذرند، نزدیک بود از نگرانی خودکشی کند، او که در خانواده ای فقیر به دنیا آمد، ابتدا از طریق فروش روزنامه امرار معاش کرد و سپس در یک میوه فروشی مشغول به کار شد. از آنجایی که مجبور بود شکم هفت نفر از اعضاء خانواده اش را سیر کند، در کتابخانه ای به کار پرداخت. گرچه دستمزد کمی دریافت می کرد ولی حاضر نبود شغلش را از دست بدهد و بیکار شود. هشت سال در آن کتابخانه کار کرد تا اینکه سرانجام توانست شهامت پیدا کند آنجا را ترک کند. ۵۵ دلار قرض کرد و توانست طی مدت یک سال، ۲۰ هزار دلار عاید خود کند.

سپس وضعیت ناخوشایندی گریبانش را گرفت. ضمانت مالی یکی از دوستانش را کرده بود که ورشکست شد. و بلافاصله بعد از این فاجعه، دچار مصیبت دیگری شد: بانکی که پول هایش را در آن پس انداز کرده بود، ورشکست شد. و به این ترتیب نه تنها تمام پولش را از دست داد بلکه ۱۶ هزار دلار نیز بدهی بالا آورد، نمی توانست این وضعیت را تحمل کند. به من گفت: انمی توانستم شبها بخوابم و یا غذایی بخورم. کاملا بیمار شده بودم. نگرانی، تنها عامل بیماری ام بود. یک روز که در خیابان قدم می زدم، ناگهان غش کردم و به زمین افتادم. دیگر نمی توانستم راه بروم. مرا در رختخواب خواباندند. بدنم پر از تاول شده بود. تاول هایم عفونت کرده بودند و دیگر طاقتم تمام شده بود. هر روز ضعیف تر می شدم. سرانجام پزشک معالجم گفت فقط دو هفته زنده می مانم. از حرفش یکه خوردم. خودم را به دست سرنوشت سپردم و منتظر مرگ شدم. نگرانی با تلاش هیچکدام برایم فایده ای نداشتند، تسلیم شدم، آرام گرفتم و توانستم بخوایم. هفته ها بود دو ساعت هم نخوابیده بودم؛ ولی هنگامی که نگرانی را از خود دور کردم، همانند کودکی به خواب رفتم. کم کم خستگی ام برطرف شد اشتهایم بازگشت و وزنم به حالت عادی در آمد.

چند هفته بعد توانستم با چوب دستی راه بروم. شش هفته بعد هم توانستم بار دیگر سر کارم بازگردم. قبلا سالی ۲۰ هزار دلار درآمد داشتم؛ ولی اینک از این که می توانستم هفته ای ۳۰ دلار داشته باشم، خوشحال بودم. کارم فروش قطعات چوبی بود که زیر لاستیک اتومبیل ها می گذارند تا هنگام حمل و نقل تکان نخورند. اینک درسم را از حفظ شده بودم. دیگر نگران نبودم؛ نه نگران گذشته و ته آینده، تمام وقت، توان و انرژی ام را صرف فروش آن قطعات کردم.

ادوارد به زودی پیشرفت کرد و طی چند سال، شرکتی دیل کارنگی را تأسیس کرد که آن را تولیدات ایوانز نام نهاد. او تا سال ۱۹۴۵ که دیده از جهان فرو بست، یکی از موفق ترین تجار نیویورک بود. اگر تا به حال به گرینلند پرواز کرده باشید، حتما هواپیمای نان در فرودگاه ابوائز فرود آمده است؛ فرودگاهی که نامش را به افتخار او، ایوانز گذاشته اند.

نکته حائز اهمیت این جاست که اگر ایوانز به پوچی نگرانی پی نمی برد و با توجه به زمان حال زندگی نمی کرد، به هیچ یک از این موفقیت ها در عرصه زندگی و کارش دست نمی یافت.

پنج قرن قبل از میلاد مسیح، هراکلیوس، فیلسوف یونانی به شاگردانش گفت: همه چیز تغییر می کند به جز قانون تغيير، شما نمی توانید پایتان را دوبار در آب یک رودخانه فرو برید. رودخانه در هر لحظه در حال تغییر است و همین طور انسانی که در آن پای می گذارد. زندگی پویاست. تنها قطعیت همین امروز است. چرا زیبایی های امروز را با اندیشه به حل مشکلات آینده ای از بین می برید که در ابهام و تغییر است و هیچ کس از آن خبر ندارد؟

رومی های باستان در این باب میگویند: Curse idiom یعنی از امروزت لذت پیر یا امروز را در باب. بله، امروز را دریاب و از آن حداکثر استفاده را بکن لاول توماس  نیز چنین نظری دارد. به تازگی، آخر هفته ای را در مزرعه اش گذراندم؛ متوجه شدم قایی به دیوار اتاق کارش آویزان است که این جملات بر رویش به چشم می خورد.

امروز را خداوند آفریده است و ما از آن لذت می بریم و خشنود خواهیم شد.

روی میز کار جان روسكين » قطعه سنگ ساده ای به چشم می خورد که رویش حک شده است: امروز، و از آنجایی که چنین قطعه سنگی روی میز کار من وجود ندارد، قطعه شعری را به آینه ام چسبانده ام تا هر روز صبح هنگام اصلاح صورتم آن را ببینم؛ قطعه شعری است که بر روی میز کار سر ویلیام اوسلر نیز به چشم می خورد. این شعر اثری است از کالیداسا” نمایشنامه نویس معروف هندي

درود بر سحر

 به امروز نگر

که زندگی ات همین است

 و در این زمان کوتاه حقایق مسنات همین است

برکت رشد، افتخار عمل و شکوه موفقیت و دیروز

 به جز یک رویا اور فردا به جز یک تصویر نیست

 و اما زندگی خوب امروزه بدل می کند

دیروز را به رویایی زیبا و آینده را به تصویری امید بخش

 پس به امروز بنگر و بگو درود بر سحر

لذا، نخستین مطلبی که باید درباره نگرانی بدانید این است: اگر می خواهید نگرانی را از زندگی تان دور کنید، همانند سر ویلیام اسلر

عمل کنید.

درهای آهنین را بر روی گذشته و آینده بیند. در زمان حال زندگی کنید.

بهتر است سوالات زیر را مطرح کنید و به آنها پاسخ دهید

۱- آیا زندگی امروزم را با تصور نگرانی های آینده برهم نمی زنم و یا با حسرت به گلستان پرگلی که در افق های دوردست است، نمی نگرم؟

۲- آیا گاهی اوقات با تأسف هایی که بر گذشته میخورم، زندگی را به کام خود تلخ نمی کنم؟

3- آیا صبح ها با این نیت از خواب برمی خیزم که حداکثر استفاده را از تمام لحظات آن روز بیرم؟

۴- آیا اگر با توجه به زمان حال زندگی کنم، بهره بیشتری از زندگی ام نمی برم؟

د- چه زمانی باید این کار را شروع کنم؟ هفته آینده، فردا؟….. یا امروز؟

اشتراک گزاری:

admin

دیدگاه ها (0)

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*

وبسایت رویش ذهن

وبسایت رویش ذهن, وبسایتی در جهت افزایش مهارت رفتاری و ارتقا سطح روابط عمومی شما میباشد. امید است, توانسته باشیم در رسیدن شما به اهدافتان کمکی کرده باشیم.

نماد های اعتماد

وبسایت رویش ذهن به استناد نماد های زیر ، دارای مجوز رسمی از کلیه مراجع مربوطه در جمهوری اسلامی ایران می باشد !

نماد اعتماد وزارت صنعت و معدن و تجارت کاپیتان وردپرس
پروانه نشر دیجیتال  کاپیتان وردپرس
نماد پرداخت امن با بانک ملت در  کاپیتان وردپرس

تمامی حقوق برای وبسایت رویش ذهن محفوظ است | طراحی شده با در تیم طراحی رویش ذهن